تبليغاتX
بخوان مرا به آوای خیس باران
 

*اندوه خوردن نیمی از پیری است.        نهج البلاغه ، حکمت ۱۴۳

*در هر کاری خودت را به پروردگارت بسپار، تنها از او بخواه که هم بخشش و هم نومیدی به دست اوست.

* ای بنده ی من، آنگاه که به نماز می ایستی ، من آنچنان به سخنانت گوش می دهم که گویی همین یک بنده را دارم، و تو آنچنان غافلی که گویی چندین خدا داری؟!!

         

                                                                                 "عسل"

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:37  توسط نائیریکا - عسل  | 


هنگامی که گرفتاریهایت را به خدا می سپاری آنها را پس نگیر...


                                                                           عسل



+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 23:52  توسط نائیریکا - عسل  | 

اینجا برای شما آزادی بیان، کلام، قلم و از این دست D:

هر چی دوست داشتین بگین. شاید هر کلمه نشانه ای باشه که لازم بوده بشنویم.




هر چه خواست دلت تنگت بگوی...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 1:53  توسط نائیریکا - عسل  | 

 

برقص ... گویا هرگز کسی تو را نمی بیند...

عاشق شو... گویا هرگز کسی دلت را نشکسته است...

و زندگی کن... گویا بهشت اینجاست...

نائیریکا

 

توضیح نوشت: عسل به زودی می آد و دوباره می نویسه.

توی طومار غم و درد اسمتو نمی نویسم / زیر بارون نگاهت گرچه امشب خیسه خیسم /.../ نکنه به غم نشسته دل نازکت عزیزم؟!!...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 23:45  توسط نائیریکا - عسل  | 

 

خدایا اردیبهشت هم تموم شد... تا حالا نفهمیده بودم چقدر عاشق این ماه زیباتم...

خدایا وقتایی که تو دلت می گیره چی کار می کنی؟! بیا، بغل من اونقدها هم برای تو پاک نیست اما تو خودت اینقد پاکی که به اینا نیاز نداری هر جا بری پاکش می کنی. بیا بیا که دل هر دومون گرفته. امشب می آم جای همیشگی زیر آسمون با هم حرف بزنیم دلمون باز شه

دوستت دارم و ازت ممنونم. هر روز یه بازی جدید با آدم شروع می کنی و این یعنی هنوز حواست به من هست...شکرت.سپاس.

 نائیریکا

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 0:47  توسط نائیریکا - عسل  | 

 

توی لحظه های خوب و شیرینی که دارم / یکی انگار توی قلبم می گه...

تنهات نمی ذارم...

 

شکرت ...

 

                                          نائیریکا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 12:49  توسط نائیریکا - عسل  | 

من یک نام کوچک دارم                                              خوراک نداری

تو هزار نام!                                                             خستگی نداری

من یک خدا دارم                                                       درد نداری

تو هزارها بنده                                                          نیاز نداری

تو ماه و خورشید و ستاره و کهکشان داری                     بغض نداری

من یک ستاره هم در هفت آسمان تو ندارم!                  من اشک دارم

تو خواب نداری                                                          غم دارم

                                                                             آرزو دارم

                                    و تو را دارم!

روزنامه ی همشهری 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 18:38  توسط نائیریکا - عسل  | 

بغل دستم تو اتوبوس نشسته بود.۴۵-۴۰ سالی سن داشت.با ظاهری تقریبا آراسته و حجابی نه چندان کامل.خانم دیگه ای اومد.کلی کیسه ی پر از کتاب تو دستاش بود.معلوم بود از نمایشگاه کتاب برمی گرده.از خانم نشسته خواست تا کتاب ها رو کنار پاهاش بگذاره.و تاکید کرد که توش قرآنه.زن نشسته تا اسم قرآن رو شنید برآشفته شد و گفت همه ی بلاها رو قرآن سر ما آورده اونوقت شما میرید قرآن می خرید؟باورم نشد.این اولین باری بود که می دیدم کسی اینقدر صریح در مورد مقدسات اینطور صحبت می کنه.زن ایستاده گفت:نگید تو رو خدا.ما هر چی داریم از قرآنه.و خواست صحبت هاشو ادامه بده.اما زن نشسته اجازه نداد.مدتی در سکوت گذشت.زن ایستاده دلش طاقت نیاورد و از قرآن صحبت کرد.زن نشسته که گویا دل پری داشت شروع کرد به درد دل کردن.از مادر بیمارش گفت که ناتوانه و اون ازش مراقبت می کنه.از پا درد خودش گفت.از اینکه مردم از اتوبوس آویزونن.اما زمان شاه اینطوری نبود.از اینکه خدا فقط محمدشو دوست داشته و داره و همه چیو به اون داده.از بدبختی مردم گفت.زن ایستاده گفت اینا همش امتحانه.اما زن نشسته گفت من که پیامبر نیستم که خدابخواد منو امتحان کنه.زن ایستاده گفت پیامبر نیستی اما انسان که هستی.گفت تو اون دنیا دیگه هیچ سختی ای وجود نداره.زن نشسته گفت تو کارای این دنیام موندم په برسه به اون دنیا.گفت چند بار خواسته خودکشی کنه.اما زنده مونده. از اسلام حرفایی زد که از نوشتنشون شرم می کنم.زن ایستاده هر چی سعی کرد نتونست اعتقاداتشو به اون بقبولونه.و زن نشسته همچنان حرف خودشو می زد.و می گفت گوش من از این حرفا پره خانم.زن ایستاده فقط براش دعا کرد.

به مقصد رسیده بودم باید پیاده می شدم.اما فکر نمی کنم تونسته باشن همدیگرو توجیه کنن.خیلی به حرفاشون فکر کردم.همیشه فکر می کردم ایمان داشتن یه چیز عادیه و هر کسی می تونه داشته باشه.اما حالا می بینم که هر کسی نمی تونه ایمان واقعی داشته باشه.خدا با کتاب آسمونیش همه رو به راه راست هدایت کرده.دیگه اون با بنده شه که کدوم راهو انتخاب کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 13:1  توسط نائیریکا - عسل  | 

راننده ی تاکسی بود.ساده و بی تکلف.تو مشهد کار می کرد. یه مسافر اومد و با قرارداد مبلغی به عنوان کرایه از راننده خواست تا اونو به مقصد برسونه.بین راه مسافر دیگه ای سوار شد.مسافر اول به مقصد رسیده بود و موقع پیاده شدن کرایه ی قرار داد شده رو نداد و به راننده گفت که بین راه مسافر دیگه ای رو سوار کردی.پس کرایه کم میشه.راننده خشمگین شد و به مرد گفت:رو پل صراط می بینمت.مسافر رو به راننده کرد و گفت:پل صراط رو خودمون ساختیم،خودمونم خرابش می کنیم. و رفت.

از اون روز به بعد راننده ایمانشو از دست داد.نمازشو ترک کرد و تمام اعتقاداتش رو زیر پا گذاشت.چون واقعا به دین و تمام چیزهایی که به اونا اعتقاد داشت شک کرده بود.

خیلی وقتا یه حرف یا یه رفتار میتونه مسیر زندگی آدمها رو تغییر بده.البته بعضی از اونا خوبه اما گاهی... بیایم از این به بعد بیشتر مواظب رفتار ها و صحبت هامون باشیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 11:29  توسط نائیریکا - عسل  | 

حضرت زهرا(س):هر که عبادت خالصانه ی خود را به سوی خدا بفرستد،خدا بهترین مصلحت ها را به سوی او می فرستد.

تا ابد این نکته را انشا کنید،پای این طومار را امضا کنید،هر کجا ماندید در کل امور،رو به سوی حضرت زهرا (س)کنید.

حضرت مولا به نام فاطمه حساس بود         عالم از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی به روی فاطمه در کوچه ها  قامتت را می شکست آنجا اگر عباس بود

ایام سوگواری شهادت مظلومانه ی یاس رسول،زهرای بتول،تسلیت باد

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:51  توسط نائیریکا - عسل  |